تبليغاتX
آغاز نو - همه تانرا به خداوند می سپارم
آری آغاز دوست داشتن است ××× گرچه پایان راه ناپیداست

دوستان گرامی فکر کنم  تا چند روز دیگر اپدیت شده نمی توانم.زیرا یک مسافرتی پیش رو  دارم.تا دیدار بعدی خدا نگهدار همه تان. به آرزوی سربلندی هم تان. 


خداوندا به ما قدرت شادی بخشیدن به دیگران را عطا کن
 
مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛ شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
 
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛ براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور  که مي ديد تشريح مي کرد و آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.
 
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنند و بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند . منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........
 
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
 روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛ سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند. پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت.
 
مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛ و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد
مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي  واقعي  نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني  بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است ؟.... پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟ او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.
 
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم. در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند. اثري مضاعف را خواهد داشت.
 
اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛ چيزهايي را به خاطر بياور که  پول قادر به خريد آن ها نيست.
 با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
و با پول ميتواني مقام داشتهباشي اما احترام را هرگز******************

 
 
 
 

شعری از ایرچ فرید
آن روی سکه
آدم ها
 به شوخی
به سوی قورباغه ها
سنگ پرتاب می کنند
اما
قورباغه ها
کاملا جدی
میمیرند.
 

دل غمگین

من آموخته ام رنج کشیدن و دم بر نیاوردن را

 من آموخته ام یکطرفه دوست داشتن را

 من آموخته ام مهر ورزیدن و دشمنی دیدن را

 من اموخته ام باور نکردن حرفهای شیرین را

 من آموخته ام تشخیص تردید را

 تناقض را

 دوگانگی کلام را

 من آموخته ام جدی نگرفتن غمها را

 رفتنهای بی خداحافظی را

 بهانه های بی دلیل را

 زندانی کردن عواطف را

 من آموخته ام نگفتن را

 سکوت را

 در دل کشتن حرف را

 من آموخته ام نخواندن ترانه افکارم را

 تو بنگر دل من چه بینهایت دردمند است و لبخند به لب دارد

 این منم کسی که هرگز نشناختیم

 این منم ترانه زندگی خودم

افکارم...

+ نوشته شده در  Sun 2 Jul 2006ساعت 7:17 PM  توسط عبدالله رفیعی  |