ای آشنای من،
برخیز و با بهار سفر کرده باز گرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
ای آشنای من،
یک صبح خنده را ،
وقتی که بهار گل افشان فرارسید
دربازکن بکلبه ای خاموش من بیا
ای آشنای من،
از غمت ای نگار من شبم به غم سحر شود
مهر و نزاکت ات گلم برمن آه به سر شود
تو غمزه را بکن رها ناز مکن بیا بیا
به یگدیگر نگاه کنیم تا که زغم گذر شود
شوق درون بسوی دری می کشد مرا
من خود نمی روم دیگری میکشد مرا
یاران مدد که جذبه عشقی قوی کمند
دگر بجای پر خطری می کشد مرا
خاکم مگر به جانب خود می کشد دل
به خود بخاک رهگذری می کشد مرا
دل چو از دل ربا جدا شد
همچو بیمار بی دوا شد
جان من دل به گل رخان دادی
خوبرو را کجا وفا باشد
پای بنهاد هر که در کویش
سر او خالی از هوا شد
بمن بخشیده ای رنج مدامی
خدا را بشنو از من هم کلامی
همین هم بس که بشکستی غرورم
زمن دیگر نیابی هیچ نامی
به کی گویم غم بیرانی تو
که من جز تو ندارم همکلامی

گلهای قشنگ امروز ممکن هزاران مشکل داشته باشید اما
تصمیم و امید تان به موفقیت شما را به آروزهایتان خواهد رساند.
زندگی شاید همین باشد
یگ فریب ساده و کوچک
آنهم از دست عزیزی که
دنیا را بدون او نمی خواهی

زندگاني گاه
غير از آخرين ديدار نيست
مهربان باشيم با هم
فرصت بسيار نيست