بیا دختر گلی چینم زباغت
که میری و بدل میمانه داغت
اگر روزی دوصد بارت نبینم
ز بقه ها گیرم من سراغت
به به به .... درحالی که برتری خواهی ملی - رشوه
ستانی- زورگویی - تفنگ سالاری - انجوسالاری -
خصومت های نهان دیرینه وووووووووووووووووو با خنده
های حاکی از پیروزی - وطن عزیزم را به فلاکت و نا
بودی می کشاند - ما از آشتی ملی -صلح و صفا -
برابری و برادری .........سخن می گویم.
صبح وقت از همه
با چشم ها نیمه خفته
و شکم گرسنه
مثل همه دوستانم
به کارگاه می روم
و با چکش های که
همیشه آشنایم
بدون لحظ ای درنک
تا نیمه های شب
کار می کنم
و در آخر شب
که از کار طاقت فرسای
روز خلاص می شوم
فقط می توانم
چند دانه نان
با خود بسوی
کلبه ام
که در آن
فرزندانم همیشه
در انتظار اند ببرم
ولی همیشه قبل از خفتن
فکری در ذهنم خطور می کند
که - تویی که نه کار می کنی
و ن کارگر بوده ای
چطور همیشه
با لباس زیبا
و دست های پر میوه
بسوی خانه قشنگت
که بهترین اپارتمان
شهر است
و در آن فرزندانت
که از خوردن آن
همه میوه و غداهای
لذیذ
دلگیر شده اند
می روی