تبليغاتX
آغاز نو
آری آغاز دوست داشتن است ××× گرچه پایان راه ناپیداست
آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...!

خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است٬ تنها دقایقی چند دیر کرده است٬

گفتم:امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...!

خندید به سادگیم آینه و گفت: احساس پاک تو را پیر کرده است...!

گفتم: از عشق من چنین سخن مگوی...!

گفت: خوابی روزهاست که دیر کرده است...!

در آینه به خود نگاه می کنم٬ آه...عشق او عجب مرا پیر کرده است..!

راست گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است....!

+ نوشته شده در  Sat 8 Sep 2007ساعت 8:43 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

وطن آزاد گشتی  شادمان  باش

زجور   روزگاران   در امان    باش

میان  کشوران   صلح    هر روز

برای صلح خواهی قهرمان باشد


وطن شاداب می خواهم بهارت

گلستان  باد  یارب   هر کنارت

بود   پر آب    دایم    جویبارت

که تا سرسبز سازد  مرغزارت


وطن عشق  فروزان تو   دارم

به دل مهر شگوفان   تو دارم

امید کار   جانبازی     بسیار

به وادی های سوزان تو دارم


وطن دیگر پریشانت  نبینم

گل حسرت بدامانت  نبینم

شود آباد دشت   خارزارت

چنین خاره بیابانت نبینم


دلی دارم وطن  را   می   پرستت

از آن دشت کوه من را می پرستد

چو  بلبل   در   گلستان   محبت

همین زیبا  چمن  را می پرستد


وطن قربان دشت کوهسارت

زمستان و  خزان  و نو بهارت

بهارانت  هزاران   لاله  دارد

فدایی لاله های کوهسارت

+ نوشته شده در  Thu 28 Jun 2007ساعت 7:49 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

It won't be long, when you will be

back  To  normal  and  everything

will be charming  and fascinating

 ONCE  again

+ نوشته شده در  Wed 16 May 2007ساعت 8:33 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

قسمم قلبم بود،

وکیلم دلم،

حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان،

قاضی نامم را بلند خواند

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد.

محکوم شدم به تنهایی و مرگ.

کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم.

و من گفتم که به تو بگویند:

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  Mon 14 May 2007ساعت 8:23 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

+ نوشته شده در  Tue 1 Aug 2006ساعت 11:27 AM  توسط عبدالله رفیعی  | 

 

Image hosting by TinyPic

خوشحالم که بامنی

ولی کاش می ماندی

ماندگار .

+ نوشته شده در  Sat 15 Jul 2006ساعت 12:23 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

برای هزارمین بار گفت دیگری  را دوست دارد

برای هزارمین بار گفتم آرزوی خوشبختی ات را دارم

برای هزارمین بار گفت بدون او نمی تواند زندگی کند

برای هزارمین بار گفتم از خدا می خواهم که او از تو باشد

برای هزارمین بار گفت همچو شاهزاده ها  است

برای هزارمین بار گفتم تو شهبانو اش باشی

برای هزارمین بار گفت تو که از من دلخور نیستی
   ?????????Aren't You Angry with me 

برای هزارمین بار گفتم نه......هرگز

تا نشکسته باشم دلش  ()  را. 
تویی که قلب مرا شکستی ُ الهی قلبت را کسی نشکند.

حرف دل
تقدیم به بهترینم 
زیباترین تصویری که در زندگیم دیدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست  داشتنی تو  بود
زیباترین انتظار زندگی ام حسرت دیدار تو بود           
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود           
زیباترین احساسم دوست داشتنت بود           
زیباترین هدیه عمرم محبت تو بود
زیباترین اعترافم  عشق تو بود
+ نوشته شده در  Mon 10 Jul 2006ساعت 3:46 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

دوستان گرامی فکر کنم  تا چند روز دیگر اپدیت شده نمی توانم.زیرا یک مسافرتی پیش رو  دارم.تا دیدار بعدی خدا نگهدار همه تان. به آرزوی سربلندی هم تان. 


خداوندا به ما قدرت شادی بخشیدن به دیگران را عطا کن
 
مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛ شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند.
 
هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛ براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور  که مي ديد تشريح مي کرد و آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد.
 
پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است  با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنند و بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي  خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند . منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........
 
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
 روزها وهفته ها گذشت.........................
يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛ سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند. پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت.
 
مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛ و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد
مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي  واقعي  نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني  بود.
مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است ؟.... پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟ او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته  است که تو را به زندگي اميدوار کند.
 
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم. در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند. اثري مضاعف را خواهد داشت.
 
اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛ چيزهايي را به خاطر بياور که  پول قادر به خريد آن ها نيست.
 با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز*****
با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز****
با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز****
با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز****
و با پول ميتواني مقام داشتهباشي اما احترام را هرگز******************

 
 
 
 

شعری از ایرچ فرید
آن روی سکه
آدم ها
 به شوخی
به سوی قورباغه ها
سنگ پرتاب می کنند
اما
قورباغه ها
کاملا جدی
میمیرند.
 

دل غمگین

من آموخته ام رنج کشیدن و دم بر نیاوردن را

 من آموخته ام یکطرفه دوست داشتن را

 من آموخته ام مهر ورزیدن و دشمنی دیدن را

 من اموخته ام باور نکردن حرفهای شیرین را

 من آموخته ام تشخیص تردید را

 تناقض را

 دوگانگی کلام را

 من آموخته ام جدی نگرفتن غمها را

 رفتنهای بی خداحافظی را

 بهانه های بی دلیل را

 زندانی کردن عواطف را

 من آموخته ام نگفتن را

 سکوت را

 در دل کشتن حرف را

 من آموخته ام نخواندن ترانه افکارم را

 تو بنگر دل من چه بینهایت دردمند است و لبخند به لب دارد

 این منم کسی که هرگز نشناختیم

 این منم ترانه زندگی خودم

افکارم...

+ نوشته شده در  Sun 2 Jul 2006ساعت 7:17 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

وقتی چوپانی  به جهت مهمی بشهر آمد و سگ او همراه او بود. عبورشان بدر مسجدی افتاد . سگ چون در مسجد را گشوده دید داخل شد. خدام مسجد درهای مسجد بستند و سگ را میزدند. چوپان صدای سگ را می شنید به هر دری می آمد بسته میدید تا بلاآخره بر بام مسجد آمد و فریاد میکرد که چرا سگ مرا میزنید؟ گفتند بخاطریکه به مسجد آمده . گفت: اینحیوان است و عقل ندارد و این حرکت او از بیعقلی بوده . آخر نمی بینید من که عاقلم هرگز پا در مسجد نمی گذارم.


مردی زن سیده و پیری داشت . خواست که زن دیگری بگیرد. زن مطلع شد و گفت آخر چرا از امیر المومنین یاد نمیگیری که تا فاطمه را داشت دیگر زنی نگرفت . آخر منهم از اولاد فاطمه ام.

مرد گفت: ای خانم - فاطمه نه ساله بود که بخانه علی آمد و هیچده ساله بود که وفات کرد. و شما چهل ساله بودید که بخانه من آمده اید و حالا نود ساله شده اید و هنوز نمرده اید تا من فارغ شوم.


ملایی بالای منبر موعظه می کرد - شخصی از وی نام زن شیطان را پرسید؟ ملا گفت نام زن شیطان را نمی شود بلند گفت برخیز و نزد من آی تا آهسته به گوش تو گویم. آنمرد نزد ملا آمد .

ملا سر را نزدیک گوش او برد و هر چه می توانست به او  فحش داد و گفت که من چی می دانم که اسم زن شیطان چیست. من که در وقت عقد و عروسی او حاضر نبودم . کدام مطلب دیگری نبود که می پرسیدی؟ آن شخص برگشت و نشست . از او پرسیدند که چی گفت؟  گفت: هر که میخواهد بداند خودش برود . ملا درگوش او خواهد گفت چنانچه در گوش من گفت.


افلاطون گوید حریص ترین حیوانات مگس است - و قانع ترین حیوانات عنکبوت است. پس خداوند قرار داده حریص ترین حیوانات را رزق قانع ترین آنها که بوسیله حیله و شبکه تار خود- آنها را صید نموده و طعمه خود قرار می دهد.


کوری به مدت چهل سال هر وقت بخانه می آمد یکچیزی در دست بود - زن او پیش می آمد و او را خوش آمدید و استقبال می کرد و آنچیز را از دست او می گرفت.

تا آنکه روزی کور دست خالی آمد - زن گفت مرده شور چشم کورت را ببرد چرا چیزی نیاوردی ؟ گفت: چهل سالست چرا این سخن را نگفتی؟

زن گفت بخاطریکه در آن مدت نظرم بدست تو بود و امروز که دیدم چیزی بدست تو نیست نظرم بچشم تو افتاد و دیدم کوری.  پول بی صاحب چی عیب ها را که نمی پوشاند.


شخصی در خانه ای مهمان شد. وقتی نماز خواست نماز بخواند - از صاحب خانه پرسید قبله کدام طرف است ؟ صاحبخانه درجواب گفت : من هنوز دوسال بیشتر نمی شود که در این خانه ام . از کجا بفهمم که قبله کدام طرف است.


مردی زن جمیله - صادق و پاکدامنی را به عقد خود در آورد . مدت دوسال باوی با کمال عشرت و محبت گذران نمود. پس از آن زن به مشکلی  آبله صورت دچار شد که بالاآخره منجر به آبله صورت او شد و زن زیبایی و جمالش را از دست داد.

آن مرد جوانمرد خیال کرد مبادا زن از رفتن حسن و عارضه جمال خود احساس خجلت کند. پس روزی سر از خواب برداشته و بی اختیار بنای گریه و زاری گذاشت. و بر سر و سینه خود میزد و صدای بناله و گریه بلند بود.

زن سبب این همه داد و فریاد و گریه و زاری پرسید - جوابداد که دریغا بدون موجبی هر دو چشمم کور شده و علتی هم برای آن نمیدانم . بیست سال دیگر که بقیه عمر آن زن بود همچنان زندگانی  نمود  که مبادا آنزن از زشتی صورتش  خجالت بکشد و پیش او احساس کمتری نماید.

ای صد آفرین بر این جوانمردی و مردانگی

love You 

+ نوشته شده در  Sun 25 Jun 2006ساعت 11:22 AM  توسط عبدالله رفیعی  | 

پرسیدم زندگی را زیاد دوست داری یا مرا؟

گفت: تو را

پرسید: توچی؟

گفتم : زندگی را .

قهر کرد و رفت برای همیشه و دیگر بر نگشت.

خدای من آخر او نمی دانست که خودش

 تمام زندگی من بیچاره است.

  

در لحظه ای که هیچ امیدی نداری و

کاملا از خودت مایوس هستی

فراموش نکن هنوز کسی نظاره گر توست

در کنار تو و نزدیک تر از همه به تو و تو را

یاری خواهد کرد .

هرگز خدا را از یاد نبر

او همیشه با توست ...

+ نوشته شده در  Thu 22 Jun 2006ساعت 1:37 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

شعر زیر را یکی از دوستانم فرستاده  

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي  من سهل  و آسان  مي  رسد
من  كه  مي دانم اجل ناخوانده ي  بيدادگر
سرزده مي آيد و راه گريزي نيست نيست
من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري بيش نيست
پس چرا ...

+ نوشته شده در  Thu 15 Jun 2006ساعت 7:15 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم

و آن زمان که دوستمان   دارند لجبازی می کنیم

و بعد برای آنچه از دست داده ایم آه  می کشیم.

چرا مهربانی نمایم   کسی   را

که   پیوسته   نامهربانی   نماید

دل آنرا دهم که به دل دادن من

بر افروزد  و  شادمانی   نماید

 

عشق با غرور زیباست

ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ...

آن وقت است که دیگر عشق نیست ...

صدقه است .

دل عاشق به  پیغامی  بسازد

به یاد نامه  یا   نامی   بسازد

مرا کیفیت چشم  تو کافیست

ریاضت کش به بادامی بسازد

گر باهمه ای  چو بی منی بی همه ای

وربی همه ای  چو  بامنی   باهمه  ای

آسوده خاطرم  که تو  در  خاطر   منی

گر تاج می فرستی و گر تیغ می  زنی

این عشق را زوال نباشد به حکم آنکه

ما پاک دیده  ایم  و  تو  پاکیزه  دامنی

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او  شمع  انجمن   باشد

من آن نگین  سلیمان   به هیچ   نستانم

که گاه  گاه بر او   دست  اهرمن    باشد

گفتم  صنما  دلم  تو  را  جویان  است

گفتا   که لبم  درد  تو را  درمان  است

گفتم که همیشه ازمنت هجران است

گفتا که   پری   ز آدمی  پنهان   است

اگر شاعر شعر را

اگر پروانه گل را

اگر باغبان درخت را

اگر ماهی آب را

فراموش کند

من هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.

معنای زنده بودن من با تو بودن است

      نزدیک . دور

               سیر . گرسنه

                        رها . اسیر

دلتنک . شاد

آن لحظه ای که بی تو  سراید.  مبادا! 

(فریدون مشیری)

 

+ نوشته شده در  Sat 3 Jun 2006ساعت 12:46 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دیگران                    

                          رفتم از کوی تو ليکن عقبت  سرگردان

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردی                   

                          تو بمان با دیگران وای به حال دیگران

مطمئن باش و بروضربه ات کاری بود                    

                          ضربه ای که تو زدی  آخر بازی  بود


برای عشق مبارزه باید کرد ولی برای بدست آوردن

 آن نه باید گدایی کرد.

عشق دو دستی تقدیم نمی شود پس برای بدست

 آوردن آن تلاش کن.

هرگز لبخند را ترک نکن چون شاید کسی عاشق

 لبخند تو باشد.

به آنچه که گذشت غم مخور به آنچه می آید

لبخند بزن.

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد

 ولی قلب تو را لمس کند.

بزرگترین خیانت این است که به دوست ات که

تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی.

همیشه سعی کن چیزی را که دوست داری بدست

آوری وگر نه مجبوری چیزی را که بدست اورده

ای دوست داشته باشی.

روزی که به تو نگاه کردم . درنگاهت فهمیدم .

که نگاهم را فهمیدی!

پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم،

 قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ،

 همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.

عاشق آن نیست که یک دل به صد یار دهد

عاشق آن است که صد دل به یک یار دهد

عشق تنها مرضي است که بيمار از ان لذت ميبرد

 

+ نوشته شده در  Thu 1 Jun 2006ساعت 6:55 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

Always, deep within my soul

I know we have a love like no other

What we share is something others

only hope for and dream of

but few ever experience

Our love is magical beyond belief

Always, without hesitation

you give of yourself completely

You have reached the very depths of my soul

bringing out emotions I never knew I had

and unveiling an ability to love

I never thought possible


مرد ۳۳ ساله با زن ۱۰۴ ساله ازدواج کرد

ezdevaj110.JPG

 يك مرد مالزيايي 33 ساله با يك زن 104 ساله ازدواج كرده و اطمينان مي‌دهد اين كار را براي پول نكرده، بلكه اميدوار است زندگي پايداري داشته باشد!
به گزارش خبرگزاري فرانسه، محمد نوركه موسي مرد 33 ساله به روزنامه هاريان مترو گفت از 2 ماه پيش كه با همسر 104 ساله‌اش ازدواج كرده زندگي خوش و خرمي داشته است!
محمد نور قبلا مستاجر خانم ووك كندور 104 ساله بود. او گفت براي تنهايي پيرزن دلش مي‌سوخت و سرانجام تصميم گرفت با او ازدواج كند و اكنون به شدت از اين تصميم خشنود است!
محمد نور 33 ساله و خانم ووك كندور 104 ساله اميدوارند زندگي پايدار و پردوامي داشته باشند
!
 
+ نوشته شده در  Wed 31 May 2006ساعت 6:25 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

Be mine

Love message & chocolate gift

Marry Me! - Engagement

+ نوشته شده در  Fri 26 May 2006ساعت 6:22 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

 

باميان
بت تخریب شده ای بامیان
بند امير
نمای از بندی امیر
منار جام
منار باستانی جام
باميان
بت بامیان قبل از تخریب
بوداهای باميان (عکس از پاينده محمد)
بت بامیان بعد از تخریب
زمينهای زراعتی در باميان
عکس از زمین های زراعتی بامیان
+ نوشته شده در  Thu 18 May 2006ساعت 1:46 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

امروز روز من است

نه برای هدیه های رنگ رنگ

                           دلخوشم به رنگین کمان فردای شما

امروز روز من است

نه برای گلباران سوسن ویاس

                           همه  گلهای زندگی 

                                               دردست من است

امروز روز من است

تابدانید

                           روزی که معلم نباشد

                                                روز نیست

                                                         شب است

تا بدانید

                           دغدغه همه روز وشبم

                                                 پوشاندن جامه علم است

                                                        برقامتتان

                                                                که انسانیت  فریاد کند .....

منبع: وبلاک:www.lili.blogfa.com

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  Tue 16 May 2006ساعت 6:1 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

Image hosting by TinyPic 

هر انسانی بايد ساده باشد اما نه احمق

دروغی که امروز بگویم مجبورم ميکنه فردا هم دروغ بزرگتری بگویم

پاک زيستن ساده است

وقتی عشق نباشد آرامشی وجود ندارد و وقتی پاکی نباشد عشقی نخواهد بود

واقعيت است که حقيقت وجود دارد

اگر قلب منزه باشد ٬همه آمال تحقق خواهد يافت

عشق پاک اساس ارتباط دايمی است

پس بيا ما هم پاک باشيم


آفتاب طلوع خواهد کرد

و سیاهی ها در کوچ خود نیست خواهند شد

تو خواهی آمد

از افقی نیلی رنگ ...

تو خواهی آمد

اینرا پرستو ها به من گفتند

به چشمهایم گفته ام

که منتظرت باشند

و به دستهایم

بشارت تو را داده ام

زودتر بیا

که هوای در آغوش کشیدنت را دارم

+ نوشته شده در  Sat 6 May 2006ساعت 9:30 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

اگر یک روز کسی برایتان گفت دوستتان دارد

سعی نکنین تا برایش بگوین  دوستش دارین

اگر گفت عاشق تان است

سعی نکنین تا برایش بگوین عاشقش هستین

اگر گفت کل زندگی اش شمایید 

سعی نکنن همه زندگی تان باشد

بخاطریکه  یک روز میایه و برایتان می گه

از شما  متنفره

ده وه وقت اس که نمی تانین از او متنفر باشین 

 بعد از او باید تا آخر عمر  سرخورده زندگی کنین.

+ نوشته شده در  Tue 2 May 2006ساعت 6:58 PM  توسط عبدالله رفیعی  | 

جهت مشاهده نمودن تمام شارت کت های مایکروسافت ورد Microsoft Word  اولا پروگرام مایکروسافت را بازکنید و بعد از آن داخل مینو( تولز Tools) شوید و از آنجا( مایکروMacro) را انتخان نماید. و بعد ( مایکروز Macros) را انتخاب نمایید. حالا دایلاک باکس (مایکروز) در مقابل تان قرار دارد

. درقسمت پایینی این دایلاک باکس یک مینوی که به طرف پایین باز می شود بنام (مایکروز این Macros in) قرار دارد . از آن ( ورد کماندز Word commands) را انتخات نمایید.

 در مقابل تان یک فهرست قرار می گیرد از آن ( لست کماندزList commands ) را انتخات نموده و انتر را بزنید. حالا در مقابل تان یک باکس دیگر قرار دارد . از آن ( آل ورد کاندزAll Words Commands) را انتخات نموده و ( اوکی را بزنید)  فهرست کامل 25 صفحه ای ، شامل تمام شارت کت ها در مقابل تان قرار دارد


عکس مورد علاقه شما در سیستم پراپرتیز

برای اینکه بتوانید عکس مورد علاقه تانرا در( سیستم پراپرتیز (System Properties  ) کمپیوتر تان به مثل این عکس زیر بیاورید .

 

اولا ( پینتPaint) را باز نموده و بعدا از مینو ( ایمج Image  ) کماند ( ایتریبیوتزAttributes ) را انتخاب کنید. از اینجا عرضwidth عکس را ( 160 ) وبلندی height  عکس را( 100) انتخاب کرده و درضمن( پیکسلزPixels) را نیز انتخات نمایید. حالا متن مورد علاقه و یا نقاشی تانرا رسم نمایید و یا اگر می خواهید که عکس تانرا در آن قرار بدهید. عکس تانرا در اینجا (پستPaste) نمایید. فقط متوجه باشید که اندازه به هم نه خورد. این کار را می توانید توسط پروگرام های گرافیکی دیگر نیز انجام دهید ولی فقط متوجه باشید سایز و نام همین باشد. حالا عکس انتخابی تانرا بنام

OEMLOGO.bmp

در درایف (سی) ، داخال سیستم 32 سیف Save کنید. و پینت را ببندید.

حالا نوت پید را باز نموده و متن زیر را بنویسید.

[Version]

Microsoft Windows XP

[General]

Manufacturer=Microsoft

و بعد این فایل را نیز در همانجا بنام

Oeminfo.ini

سیف نماید. فقط متوجه باشید که در وقت سیف نموده این فایل ( آل فایلز All files) انتخاب باشد.


برای هر صفحه تان HEADER  و  FOOTER مختلف بدهید

بصورت معمول وقتی در پروگرام ورد MS Word ما برای یک صفحه خود هیدر و یا فوتر می دهیم . این هیدر بالای تمام صفحات دیگر نیز قرار می گیرد. حال اگر بخواهیم که برای هر صفحه خود هیدر و فوتر مختلف داشته باشیم طور زیر عمل می نمایم.

اول پروگرام ورد را باز کنید. بعد روی مینوی ( ویو View  ) رفته و از آنجا هیدر ایند فوتر را بگیرید. و حالا مطابق سلیقه تان هیدر و فوتر بدهید.

حالا جهت رفتن به صفحه بعدی مینوی ( انسرت Insert ) را بازنموده و از آنجا ( بریکBread) را انتخاب نموده و از داخل آن از بخش ( سکشن بریک تایپسSelection break types) ، (نیکست پیج Next page) را انتخاب نمایید. شما در صفحه دومی قرار می گیرید. در اینجا بالای هیدر و فوتر دو دفعه کلیک نمایید. بعد از باز شدن آن تولبارTool bar هیدر و فوتر نیز باز می شود و در آن ابزاری بنام ( سیم اس پریویس Same as previos) قرار دارد آنرا کلیک کنید تا ( دیس ایبل شود Disable ) . حالا هیدر و یا فوتر مورد نظر تانرا بنویسید و مطین باشید که فقط هیدر همین صفحه تان می شود.


حرکت دادن نشانگر موس با کیبورد!
با بهره گیری از این ترفند جالب میتوانید بدون نیاز به برنامه خاصی و تنها از طریق کیبورد کامپیوترتان ، نشانگر موس موجود در صفحه مانیتور را جابجا نمایید. این ترفند زمانی بسیار مورد استفاده قرار میگرد که نتوانید به هر دلیلی از موس تان استفاده کنید آن وقت است که کیبوردتان جور موس را میکشد!
بدین منظور:
کافی است دکمه های Shift و Alt را که در سمت چپ کیوبرد قرار دارند را به همراه دکمه ی Num Lock بزنید و سپس در کادری که باز میشود بر روی OK کلیک کنید.
حال میتوانید با استفاده از دکمه های 2,4,6,8 سمت راست کیبورد موس را هدایت کنید و با Enter برنامه ها را باز نمایید و یا به داخل لینکها بروید.

+ نوشته شده در  Tue 2 May 2006ساعت 5:45 PM  توسط عبدالله رفیعی  |